الشيخ أبو الفتوح الرازي
201
روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )
آنگه به معاينه به ايشان نمود آن جا كه آدم گفت : انبئوني باسماء هؤلاء . و قولى ديگر قتاده را آن است كه : من آن دانم كه شما ندانى كه از نسل او انبيا و اوصيا و اوليا خواهند بودن . و در آيت دليل است بر آن كه كار خلافت به خداى تعالى تعلَّق دارد ، و كسى دگر را بدون خداى تعالى نرسد ، لقوله : * ( إِنِّي جاعِلٌ ) * . و در حقّ داود گفت : إِنَّا جَعَلْناكَ ( 1 ) . . . ، و در حقّ هارون گفت حكايت از موسى - عليه السّلام : هارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي ( 2 ) . . . ، و اين قول هم از امر خداى گفت ، و در خليفهء باز پسين هم اين فرمود في قوله : لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ ( 3 ) . . . ، هر كجا ذكر خلافت كرد ، به خود حوالت كرد تا معلوم شود كه كسى را در اين معنى خوض نرسد - و اللَّه ولىّ التّوفيق . قوله : * ( وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْماءَ كُلَّها ) * ، بدان كه : « تعليم » از خداى تعالى به دو معنى باشد : امّا به خلق علم يا به نصب دليل ، امّا آن كه از اين دو ، خداى تعالى كدام كرد ( 4 ) ، چند قول است : گفتند قولى آن است كه : لا بدّ بايد تا مواضعتى متقدّم بوده باشد و اصطلاح قومى بر لغتى تا صحيح باشد كه خداى تعالى اعلام كند آدم را نامهايى بر آن لغت ، و آن اصطلاح آنان بود كه پيش از آدم بودند از جانّ ، و براى آن گفتند كه ، مكلَّف مراد خداى به ضرورت نداند ، به دليل داند ، و دليل خطاب او باشد . و خطاب آنگه دليل باشد بر مراد كه مواضعهء متقدّم باشد بر آن . پس چون خداى تعالى آدم را بيافريد و عقلش تمام كرد ، علم به آن مواضعت در وى آفريد ، تا چون خبر داد ، آدم را ( 5 ) از آن خبر فايده گرفت و علمش حاصل شد به آن لغت . پس خبر داد او را به ديگر لغتها تا اين را بر آن استدلال كرد ، چنان كه اشارت كرد به چيزى كه اين را به تازى فلان نام است ، و به پارسى فلان نام ، و به ديگر لغت فلان نام . پس علم به اصل مواضعه بر يك لغت ضرورى بوده باشد ، و به ديگر لغتها مستدل ( 6 ) ، و اين قول ابو هاشم است و جماعتى محقّقان . و ابو القاسم بلخى گفت : خداى تعالى خبر داد آدم را به اين نامها ، و آدم ياد -
--> ( 1 ) . سورهء ص ( 38 ) آيهء 26 ، همهء نسخه بدلها خليفة . ( 2 ) . سورهء اعراف ( 7 ) آيهء 142 . ( 3 ) . سورهء نور ( 24 ) آيهء 55 . ( 4 ) . همهء نسخه بدلها در او . ( 5 ) . همهء نسخه بدلها : ندارد . ( 6 ) . فق ، مب ، مر : مستبدل .